تبليغاتX
اسپانک

اسپانک

افسانه های بلوچی)

اتوبوس داشت آرام آرام راه را می پیمود ، صدای غژ غژ موتور از بوفه می آمد باد کولرها انگار فقط تسکینی بود بر اینکه گرما را از یاد ببرد. روی صندلی جلو زن و مردی نشسته بودند با بچه کوچکی که هر از گاهی ونگ ونگ صدای گریه هایش چرت مسافران را پاره می کرد ؛ مرد ی با لباس های سفید ، دامن دراز و شلواری گشاد و صورتی آفتاب سوخته ، زن نیز لباس هایی به هنر آمیخته و نقش و نگار و آینه کاری گل دوزی های قرمز و زرد آینه کاریهای ریز و... به تن داشت که تا آن موقع ندیده بود .

انتهای اتوبوس صدای چند نفر می آمد که زبانشان برایش تازگی داشت و بیگانه می نمود کارگر بودند از یزد با هزار خواهش و تمنا سوار شده بودند . انگار داشتند به خانه شان برمی گشتند چون هر کدام ساکی و بسته ها پلاستیکی به همراه داشتند .

تازه دانشگاه قبول شده بود ، نمی توانستند قبول کنند به شهری خطرناک پا بگذار و چهار سال درس بخواند . از لحظه ای که شنیده بودند دانشگاه قبول شده است تمام تلاششان را برای منصرف کردنش بکار بسته بودند و به گوششان رسیده بود درگیری ها پایان یافته ، مادرش التماسش کرد ...

نگاهی به صندلی های بغل انداخت ، دو مرد که از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند ، با لباس های بلند .

به قصد خواب چشمهایش را بست تا شاید بخوابد و سفر برایش کوتاه تر شود . راننده پایش را روی ترمز گذاشت باز هم به شهر دیگری رسیده بودند در باز شد و پیرمردی با کلاهی بر سر و ریش های سفید و عینک های بزرگ و شالی که روی شانه هایش انداخته بود ، او نیز لباسهایش مثل چند مسافر دیگر دراز بود ، با کمری خمیده با زحمت از پله های درب جلوی اتوبوس سوار شد . نگاهی به صندلی ها و مسافران انداخت و به طرفش آمد « سلام می تونم کنارت بشینم ... » لهجه داشت اما پخته می نمود . جوان نگاه بی تفاوتی به پیرمرد انداخت ؛ کنارش نشست . ساک خاک گرفته ای که در دست داشت را زیر صندلی گذاشت . نگاهی به جوانک :

- انگار جات رو تنگ کردم ...

- نه ...

- معلومه که اینجایی نیستی ...

- واسه چی می پرسی ؟

- هیچی ...

نگاهی به پیرمرد انداخت انگار به او برخورده بود . با دقت به پیرمرد نگاه کرد .

- پدرجان شما افغانی هستین ... نه ؟ ، مگه کشورتون آزاد نشده ؟

پیرمرد با لبخندی و نگاهی به لباس هایش

- به خاطر لباس هام می گی افغانی ام ؟

- مگه افغانی نیستین ... آهان هندی یا پاکستانی هستین ...

- نه من بلوچم ...

- بلوچ ؟!

حرفهای پدرش را به یاد آورد « آنجا بلوچستان است سرت را که بر بالش می گذاری نمی دانی صبح زنده ای یا مرده ، همه دزد و قاچاقچی هستن ، نباید آنجا بروی ...»

- بله بلوچ ... ما هم ایرانی هستیم ... یک قوم اصیل ایرانی این لباس هایی که افغان ها ، هندی ها و هر قوم دیگه ای که می پوشه بلوچیه و متعلق به قوم ماست .

- می تونم یک سوال دیگه ازتون بپرسم ؟

- بپرس

- بلوچستان چطور جاییه ؟

- بلوچستان ؟ درختهای نخل ، ما به میوه اش می گیم (نا) و شما می گین خرما ، بلوچستان تفتان ، مکران ، خورشید سوزان که هر چقدر بیشتر صورتامون رو بسوزونه بیشتر جذبش می شیم...

- ولی ...

- تو از بلوچستان چی شنیدی ؟

- من ؟! هیچی ولی ... آخه ...

- می دونم به ما بلوچ ها دزد ، قاچاقچی و هزاران چیز دیگه نسبت می دن ولی بهتره خودت بری و ببینی

- من هم دارم به اونجا می رم

- راستی ؟ برای چی می ری ؟

- دانشگاه قبول شدم

- کدوم شهر ؟

- زاهدان ؟

- خوبه انشاء ا... که بخونی و به سلامتی مهندس و دکتر بشی ...

- ببخشید پدرجان شما چطور می تونین فارسی رو اینقدر خوب حرف بزنین

- ما بلوچ ها نه تنها زبان بلوچی خدمون رو داریم بلکه فارسی هم میتونیم صحبت کنیم . البته من 30 سال معلم بودم و به بچه های مردم فارسی درس دادم .

صورت پیرمرد آنقدر مهربان جلوه می کرد که گویی با او نسبت دیرینه ای دارد هر چقدر بیشتر صحبت می کرد برایش بیشتر جذاب بود ، سادگی ای که در عینک ، شال و لباس های سفید تمیزی که بر تن داشت کم کم ذهنیتش تغییر می داد .

دیگر ظهر شده بود وقت ناهار و نماز با صدای ترمز دستی اتوبوس چشمهایشان باز شد . پیرمرد رو کرد به جوان :

- می دونی پسر جان این اتوبوس مثل زندگیه مثل و این توقف گاه ها هم مثل مکث های زندگی که ما باید توی این توقف فکر کنیم و درست تر ادامه بدیم ...

گوش کردن نصیحت برایش سخت اما این بار شیرین می نمود .

صف برای وضو و دستشویی و ... طولانی بود . پیرمرد کنار شیر آبی نشست ، کفش هایش را در آورد و آستینهایش را بالا زد .

- پدر جان داری چکار می کنی ؟

- وضو تازه می کنم

- پس من تا می رم دست به آب ، شما باشین بر می گردم .

هوا گرم و خورشید می سوزاند بیرون که آمد متوجه شد پیرمرد رفته است ، به خیال اینکه داخل رستوران است ، ولی انگار خبری از او نبود . از هم لباس هایش که آنها هم بلوچ بودند پرسید ولی آنها هم چیزی نمی دانستند ...

به هرگوشه که نگاهش را پرتاب می کرد او را نمیدید . او مهربان بود ... ولی بلوچ بود .

کیفش تمام زندگی اش بود تمام مدارک همه چیزش حتی یک ریال در جیبش از ترس اینکه جیبش را بزنند نگذاشته بود . چهره خندان ، عینک های بزرگ ، کلاه و ریش گول زننده پیرمرد را در ذهنش آنقدر شیطانی مجسم می کرد که گویی از همان اول بخاطر او سوار اتوبوس شده است . آخر چطور ممکن بود پیرمردی که پایش لب گور بود اینگونه تمام زندگی ایش را ببرد . چرا کنار او نشست ؟ صندلی های خالی دیگری هم بود .

شاید شغلش این است ...

به زمین و زمان لعنت می فرستاد .

تمامی حرف های پدر و مادرش بیاد آورد ، چگونه می توانست به شهرش برگردد . منت چه کسی را بکشد . آخر به چه کسی می توان اطمینان کرد ؟ چرا آخر اینگونه فریب خورده باشم ؟

این بلوچ ها که دارند غذا می خورند و می خندند ، نکند یک موقع مرا بکشند ؟ و هزاران سوال از ذهنش می گذشت . بغض کرده بود به یاد آبی که مادرش پشت سرش ریخته و قبل از آن از زیر قرآن رد کرده بود ... چرا آخر او باید اینگونه باشد ؟ همه چیز به حقیقت پیوسته بود سرزمین نخل ها ، تفتان ، مکران ... او با چشمان خودش .

خورشید سوزان بلوچستان برایش هیچ جذابیتی نداشت . جهنم بود .  

نگاهی به پشت سرش انداخت ، چشمان اشک آلودش نمی گذاشت او بهتر ببیند .

از دور پیرمردی خمیده خمیده به سختی راه می رفت با کیف و ساکی در یک دست و نایلونی میوه در دست دیگر ... نمی توانست باور کند چطور ممکن است ؟ هر چه نزدیک تر می شد بیشتر غیر باورکردنی بود شاید کس دیگری باشد ...

- چیه جوون چرا گریه کردی ؟ چی شده ؟ توباید چهار سال دانشگاه بخونی ... اینجا میوه نداشت ... می دونی شما تهرانی ها با غذاهای اینجا سازگاری ندارین ترسیدم مریض بشی به همین خاطر رفتم از اونور جاده برات میوه خریدم اینجا غذاهاش تنده آخه ما فلفل زیاد می خوریم ... امشب انشاء ا... که رسیدیم می ریم خونه ما فردا می برمت دانشگاه آخه تو آدرس ها رو بلد نیستی ... زاهدان مثل شهر شما خیلی بزرگ نیست ولی آدم نا آشنا گم می شه ... پاشو دیگه غریبگی نکن ...

 

تابستان ۸۸

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:47 توسط آسک| |

دو شاهكار ديگر از ادبيات پربار و غنی بلوچستان به قلم پژوهشگر و محقق بلوچ استاد دكتر عبدالغفور جهانديده چاپ و نشر گرديد.
در كتابهای حماسه سرايی در بلوچستان و منظومه های عاشقانه بلوچی بخش اعظم آن قسمت از تاريخ،زبان و ادبيات بلوچستان بحث ميشود به چشم ميخورد.
دكتر جهانديده باز هم با دقت و هواس تمام به شرح و بررسی تمام منظومه های حماسی ومنظومه های عاشقانه بلوچستان با ذكر متن اصلی منظومه ها ترجمه و آوانويسی آنها پرداخته است.

به جرأت مي توان گفت اين دو اثر كاملترين كتابهايی هستند كه تاكنون در اين زمينه چاپ شده اند،كه يك علاقه مند به زبان،ادبيات و تاريخ بلوچ و يا يك نويسنده،پژوهشگر و دانشجوی بلوچ ويا غير بلوچ به آن نيازدارد.


http://barghiranshahr.persiangig.com/IMAGE0001.jpghttp://barghiranshahr.persiangig.com/IMAGE0003.jpg
در حال حاظر اين كتاب در كتابفروشی هاي معتبر سراسر كشور به فروش ميرسد.
اما فعلا در شهرستان ايرانشهر فروشنده اين كتابها فقط آقای كزوری است.
آدرس در شهرستان ايرانشهر:خيابان شهيد مالكی-جنب مدرسه غير انتفاعی بوعلی-الكتريكی كزور

http://barghiranshahr.persiangig.com/IMAGE0006.jpg

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 3:6 توسط آسک| |

باز هم كتاب ديگري از آثار مولوي روانبد به نام ( شرح منظومه مكران) به كوشش دكتر عبدالغفور جهانديده عضو هيئت علمي دانشگاه علوم و تحقيقات دريانوردي چابهار چاپ و نشر شد. « منظومه ي مكران شاهكاري بي مانند در ادبيات بلوچي است. فصاحت و بلاغت اين منظومه در اوج است. آواز خوانان پهلواني و خنياگران بزرگ، آن را بارها و بارها ، همراه با آواز چنگ، در مجالس با شكوه بزم و شادي ، حماسي وار ، خوانده اند و مردم مشتاق را مسحور موسيقي كلام اين منظومه كرده اند». ( نقل از پيشگفتار كتاب مذكور) . كمتر كسي در بين مردم بلوچ را مي توان يافت كه با شخصيت روانبد و شعر مكران با مطلع ( وَشّين وَطن مئي مكران  /  دائم بباتي كامران) آشنا نباشد و يا اين شعر را از طنين روحاني ملا كمالان هوت نشنيده باشد.

شرح منظومه مكران

« مولانا عبدالله روانبد پيشيني ، امام جمعه، قاضي،حكيم، معلم و سخن ور شهر پيشين بود. او در مدرسه مظهرالعلوم پاكستان تعليم ديده بود . مولوي روانبد سرشناس ترين شاعر معاصر بلوچ در بلوچستان ايران است . شيوه گويندگي او با وجود اين كه از اطلاعات وسيعي از ادب فارسي، عربي، اردو و بلوچي برخوردار بود، ساده و بي پيرايه است. مولوي روانبد به سه زبان فارسي، بلوچي وعربي شعر گفته و به زبان اردو هم اشعاري پراكنده دارد. كه مهمترين و عالي ترين و بيشترين اشعار روانبد را شعر هاي بلوچي او تشكيل مي دهند» .(نقل از قسمت معرفي سراينده ي منظومه . از كتاب مذكور)

كتاب( شرح منظومه مكران – مولوي روانبد) از جهات مختلفي قابل توجه  است. اين كتاب از فهرست مختلفي تشكيل مي شود كه شامل:

 1- جدول نشانه هاي آوانويسي؛ كه بسيار دقيق و قابل فهم است و تفاوت آن با نشانه هاي آوانويسي  پيشيني كه براي زبان بلوچي در نظر گرفته شده بودند ؛ اطلاق آواهاي گويش شرقي بلوچي مثل براهويي و مري و همچنين نشانه هاي جديد براي آواهاي :ڈ ۔ ڑ ۔ ٹ ۔ ں نون غنّه مي باشد.

2- مقدمه؛ كه پيشينه ي سرزمين مكران و قوم بلوچ در متون باستاني و تاريخي را بيان مي كند ، اين مقدمه حدودا شامل نوزده منبع مي باشد كه دكتر جهانديده با وسواس تمام جهت معرفي قوم بلوچ، پيشينه ي تاريخي و محل سكونت آن با ذكر منابع صحيح و دقيق مطالبي را بيان مي كند كه خود به تنهايي مقاله ايي بسيار جامع و كامل است. و به جهت اطلاعات دقيقي كه در بر دارد  شايد پاسخ دهنده ي بسياري از ابهاماتي باشد كه در اذهان بلوچ و غير بلوچ در مورد پيشينه ي بلوچ وجود دارد.  

3- معرفي سراينده منظومه ، بررسي و تحليل منظومه ي مكران از نظر ساختار و درون مايه و همچنين جايگاه منظومه در ميان مردم و شاعران ديگربلوچ . و مقايسه ي جايگاه اين منظومه در بين مردم بلوچ با  منظومه ي حيدربابا ي شهريار در ميان آذريها.

4- بررسي مفهوم ظاهري و معنوي وطن در منظومه ي مكران

5-متن كامل منظومه ي مكران به همراه آوانويسي دقيق

6- ترجمه، شرح، بررسي و توضيح يك به يك مصرع هاي منظومه

7- يادداشت ها كه شامل توضيحات با ارزشي هستند.

8- كتابنامه كه شامل فهرستي از  46 كتاب مي باشد.

   دكتر جهانديده با وسواس تمام 317 مصرع منظومه ي مكران را آوانويسي ، ترجمه  ي روان فارسي  و سپس واژه به واژه ي آن را ريشه يابي كرده، شرح و بسط داده و حتي از نكات دستوري و آرايه هاي ادبي نيز نگذشته است.

 از آنجا كه منظومه مكران به تمامي سرزمين مكران مي پردازد، در آن اسامي بسياري از شهرها، روستاها، نام بسياري از گياهان، درختان، ماهيان، جانوران و حيوانات، آداب و سنن ، مراسمات و خرده فرهنگ ها، كنايات و ضرب المثل ها آورده شده است كه دكتر جهانديده با وسواس تمام به شرح و تفصيل آن ها پرداخته است. به طوري كه مي توان گفت كتاب شرح منظومه مكران فرهنگ لغت مختصري از واژه ها و لغات بلوچي به فارسي است. كه جهت آشنايي شما خوانندگان عزيز شرح و بررسي يك مصرع را به عنوان مثال ذكر مي كنيم : ( جوش جَن انت كانكشكءُ كَنگ = سبز قبا و لك لك حرص مي خورند كه به جايگاه آن برسند)

جوش: 1- تقلا و فعاليت و شور وهيجان عاطفي بسيار براي كسب چيزي . 2- حرص خوري، نگراني توأم با خشم . عصباني شدن همراه با خودداري از ابراز اين حالت.

جن اَنت: فعل مضارع اخباري از مصدر « جَنَگ = زدن» مي زنند.

جوش جن انت: تقلا مي كنند ، نگران و عصباني هستند.

كانكَشك: پرنده اي است از خانواده ي « سبز قبايان با نام علميcoraciidae» كه داراي چند گونه است. گونه اي كه در ناحيه ي جنوب  و شرق بلوچستان زيست مي كند در پژوهشهاي پرنده شناسي به سبز قباي هنديcoracias benghalensis مشهور است. اين پرنده 30 سانتي متر طول دارد و در هر دوره ي سني از ساير سبزقباها به واسطه ي جثه حجيم تر ، رنگ فيروزه اي و بنفش روي بالها، روتنه ي قهوه اي ، پرهاي آبي فيروزه اي و بنفش و دُم ( بجز پرهاي مياني دم) با انتهاي شاهپرهاي بال به طور مشخصي سياه است....اين پرنده در مناطق باز با بوته ها و درختهاي پراكنده ، زمين هاي كشاورزي و نخلستان ها به سر برده و در سوراخ تنه ي درختان آشيانه مي سازد. ( منصوري،1379:236) كانكشك غذاي خود را با شكار حشرات به دست مي آورد و صداي زشت و نابهنجاري دارد.

ءُ : و

كَنگ: پرنده اي است آبزي، كه در فارسي لك لك مي گويند و داراي چند گونه است. « اين تيره با نام علمي «Ciconiidae» پرندگاني بزرگ، با پاهاي بسيار بلند، گردن دراز و منقار بلند و كلفت را در بر مي گيرد. نر و ماده هم شكل و به رنگهاي سياه و سفيد ديده مي شوند. هنگام پرواز، گردن و منقارشان بيرون از بدن و در امتداد آن قرار دارد، اما پاها اندكي رو به پايين قرار مي گيرند. عمدتا از دوزيستان ، ماهيها، حلزونها، حشرات، نرم تنان و گاهي از حيوانات كوچك تغذيه كرده و روي درختان ، پايه ها، صخره ها و ساختمانها توليد مثل مي كنند.( دو گونه لك لك معمولا وجود دارد و در بلوچي به هر دو كنگ مي گويند و در فارسي به اين نام ها مشهور است( 1- لك لك سياه: اين پرنده 97 سانتي متر طول دارد. آب زي بوده  و به واسطه ي سر ، گردن و پشت سياهش ، كاملا از حاجي لك لك متمايز است. منقار و پاهايش بلند  و قرمز رنگ است. در پرنده ي جوان منقار و پاها سبزاست.2- حاجي لك لك:اين پرنده 102 سانتيمتر طول دارد و در زمره ي بزرگترين پرندگان زمين زي است. رنگ آميزي پر و بالَش به گونه اي است كه از ساير پرندگان سفيد متمايز مي شود. نر و ماده هم شكل  و به رنگ هاي سياه و سفيد ديده مي شوند...اغلب در كنار آب روي يك پا مي ايستند.» ( منصوري، 1379:26و 27) كَنگ در آب گِل آلود ماهي مي گيرد در مَثل گويند:« كنگ ءِ شين مان لُردين آپ اِنت = خوشحالي  و بهره وري لك لك در آب گل آلود است. بنابراين لك لك نماد فريب و بزدلي است و در مقابل باز ( عقاب) قرار دارد كه نماد نيرو و جنگندگي است.دو بند فوق ياد آور بند هايي از يكي از اشعار ملافاضل است: شَهپَرءُ شاهين نَه مَنت اَنت ، زِندَگ اَنت كانكَشك ءُ كَنگ = پرندگاني چون شاهين با پرها و بالهاي قوي رخت بر بستند و رفتند و به جاي آنها پرندگاني چون سبزقبا و لك لك اظهار وجود مي كنند.»

آنچه در اين بين حائز اهميّت است پرداخت صحيح، علمي، تحقيقي و پژوهشي است كه توسط مؤلف صورت گرفته است. در طول دو دهه اخير انتشار نشريات و كتب فرهنگي و ادبي، داستان و بخصوص شعر در حوزه ي ادبيات بلوچ چه از سوي نويسندگان بلوچ پاكستان و چه از سوي نويسندگان بلوچ ايران رو به فزوني است و امروزه سايت ها و وبلاگ هاي متعددي را مي بينيم كه به بلوچ و ادبيات آن مي پردازند ، اما به جرأت مي شود گفت در كمتر اثري پژوهش و  تحقيقِ به طور استانداردي  را مي توان ديد كه توان رقابت با كتاب هايي كه در سطح كشور منتشر مي شوند را داشته باشد.

اشعار مولوي روانبد به دليل فصاحت  و بلاغتي كه دارند، سالهاست نويسندگان و محققان زيادي را واداشته است كه به جمع آوري ، شرح و چاپ آنها بپردازند ، اما در هيچكدام از آثار منتشر شده ي پيشين ضمن احترام و ارزش نهادن به آن آثار دقت ، موشكافي، ريز بيني، امانت در اصل اثر  و توضيحات جامع و كاملي  كه در دو اثر چاپ شده : 1- (ديوان روانبد: به مقدمه و تصحيح  و توضيح عبدالغفور جهانديده) و 2-كتاب ( شرح منظومه ي مكران مولوي روانبد) باز هم از جهانديده به چشم نمي آيد.

  مطمئنا آثاري كه ارزش علمي دارند و مبتني بر تحقيق و پژوهش هستند مي توانند در معرفي ادبيات بلوچ به ديگر اقوام وحتي غير ايرانيان موفق تر عمل كنند و ادبيات بلوچ را از انحصار قوم بلوچ در آورده و دايره ي وسيع تري از خوانندگان و مخاطبان را در بر بگيرند.

كتاب شرح منظومه ي مكران براي تمام بلوچ هايي كه با ادبيات بلوچي كم آشنايند و ايرانيان و حتي انيرانيان قابل درك و فهم مي باشد و به قول دوستي هر كسي كه اين كتاب را بخواند و آن را كاملا بفهمد انگار ديپلم زبان و ادبيات بلوچي را كسب كرده است. 

  ضمن كمال تشكر از دكتر عبدالغفور جهانديده به جهت زحمات بي شائبه در زمينه ي زبان و ادبيات بلوچ؛ اميد است كه تعداد كتابهاي علمي و پژوهشي در حوزه ي زبان و ادبيات بلوچي روز به روز افزايش يابد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 23:3 توسط آسک| |

 در سرزمینی دور دست مردی به همراه همسرش زندگی می کرد . آنهاعشق و علاقه زیادی به همدیگر  داشتند .

روزی مرد نگاهی به میخ کوبیده به دیوار که سواس(1) هایش آویزان بود انداخت و رو به همسرش گفت : « اگر روزی من از این دنیا رفتم و قبل از آن خداوند به ما فرزندی داد ، موقعی که فرزندمان قدش به آن میخ رسید ازدواج کن . »

روزی دیگر زن نیز با نگاهی به میخی که دستونک(2) هایش به آن آویزان بود رو به مرد گفت : « اگر من نیز پیش از تو از این دنیا رخت بر بستم و فرزندمان قدش به آن میخ رسید تو نیز می توانی ازدواج کنی »

زمان گذشت و گذشت تا اینکه زن حامله شد . آن روز مرد به دنبال دینبوگ (3)  رفت و رفتنش طول کشید ؛ آن روز بچه به دنیا آمد ولی تنها بچه سالم بود و مادر از دنیا رفت .

پدر اسم دخترش را هانُل گذاشت .

هانُل هر روز بزرگ و بزرگتر می شد و زندگی خوبی با پدرش داشت ، تا اینکه پای زن بیوه ای که تازه همسایه شان شده بود به خانه شان باز شد . و سعی داشت تا مهرش را در دل هانُل و پدرش قرار دهد . هانُل نیز چون مادر نداشت و کمبود محبت مادرانه در خود احساس می کرد و می دید که آن زن با دو دخترش چقدر با مهربانی رفتار می کند  و از آن زن که فقط مهربانی اش را دیده بود خوشش آمد . زن نیز به هانُل اصرار می کرد که اگر پدرش با او ازدواج کند او را از دخترانش بیشتر دوست خواهد داشت .

اما پدر تا این حرفها را از زبان هانُل شنید به یاد آن میخ و دستونک های همسرش افتاد و داستان میخ و دستونک های مادرش را برایش تعریف کرد . هانُل هم بیش از پیش اصرار می کرد . تا اینکه زن بیوه قضیه میخ را فهمید و با نیرنگ میخ را از جایش درآورد و پایین تر کوباند . روزی هانُل قد خود را با میخ مقایسه می کرد متوجه شد که قدش با میخ برابری می کند . پدر نیز از اینکه دخترش بزرگ شده و دینش را به همسرش ادا کرده خوشحال شد . و این باعث شد تا با آن زن ازدواج کند و برای هانُل مادر و خواهرانی ناتنی بیآورد .

اما نامادری بعد از اینکه به مقصدش رسیده بود چهره واقعی خود را نشان داد . از آن روز آزار و اذیتش را نسبت به هانُل شروع کرد و روزهای بد نیز به همراه داشت . طوری که وقتی آردها را الک می کرد و نان هایی که از آردهای الک شده می پخت به دختران خود و پس مانده ها را به هانُل می داد.

هانُل روز به روز ضعیف تر می شد . پدر هم حواسش آنقدر مشغول کارش  بود که متوجه این چیزها نمی شد .

روزی هانل از خانه خارج شد تا در کوی و برزن قدم بزند . مرد سفید پوشی که از آنجا می گذشت رو به هانل کرد و گفت : « سلام دخترجان ... تو با این زیبایی ... حیف نیست ضعیف و نحیف باشی ... ؟ » هانُل نیز داستان خود و نامادری اش را برای مرد تعریف کرد . مرد سفیدپوش با شنیدن این حرف ها ناراحت شد و یک ماهی از شالش درآورد و به هانُل داد و گفت : « در ته آن باغ چشمه ای وجود دارد ماهی را به آن چشمه بیانداز بعد از اینکه ماهی زنده شد ورد ( زرُو ماهی زرُو ماهی – گُشنَگان مرتگ اَنت پَه بَت ءُ ماهی ) را بخوان ، آنوقت برایت غذاهای رنگین حاضر می شود .

هانُل به پای چشمه رسید ماهی را به آب انداخت ماهی زنده شد و تا ورد را خواند برایش سفره ای با غذاهای رنگین نمایان شد  .

هانُل کم کم جان گرفت و هر روز بر سر چشمه می آمد . اما از نامادری اش می ترسید که اگر خبردار شود باز هم حیله ای دیگر بکار می گیرد .

نامادری نیز از اینکه هانُل کم کم دارد بهتر می شود مشکوک شد و فکری دیگر در سر پروراند . یکی از روزها که هانُل می خواست بر سرچشمه برود یکی از دخترانش را با او فرستاد هانُل به همراه دخترک بر سر چشمه رفت و ورد را خواند ؛ دخترک از آن همه غذاهای رنیگن شگفت زده شده بود . حتی نام آن غذاها را نمی دانست . دخترک در حالی که غذا می خورد در گومتان(4) و بین موهایش پنهان می کرد . اما هانُل که متوجه بود که خواهر ناتنی اش چکار می کند سر دخترک را روی پایش گذاشت و برایش لالایی خواند تا اینکه خوابش برد ، و در گومتان و بین موهایش به جای غذاهایی که پنهان کرده بود پهن گذاشت .

وقتی به خانه برگشتند دخترک پیش مادرش رفت اما وقتی دست در گومتان و موهایش کرد متوجه شد که فقط پهن گوسفند می بیند . مادر با عصبانیت تصمیم گرفت تا دختر دیگر را بفرستد . او نیز با هانل بر سر چشمه رفت و مثل خواهرش غذاها را در گومتان و بین موهایش پنهان کرد . اما او نخوابید و خود را بیدار نگه داشت . و وقتی به خانه رسید غذاها را نشان داد . نامادری با عصبانیت بر سر چشمه رفت . اما هرچه ورد را خواند فایده ای ندارد . بخاطر همین تصمیم به کشتن ماهی گرفت و رخت هایی را که همراه خودش آورده بود را با آب آن چشمه شست تا ماهی بمیرد .

هانُل روز بعد که بر سر چشمه رفت با مرگ ماهی رو به رو شد و باز هم روزهای بد برایش آغاز شدند .

تا اینکه روزی پدر خواست به سفر برود هرکدام از دخترهایش هدیه و سوغاتی خواستند اما هانُل گفت : « من فقط یه گوساله کوچک می خواهم ، اما اگر در سفرت فراموش کردی ... زنبوری بر روی صورتت می نشیند و تو را نیش می زند . »

پدر در سفر برای دو دختر هدیه هایی را که خواسته بودند خرید ، اما گوساله هانُل را فراموش کرد . اما همانطور که هانُل گفته بود زنبوری او را نیش زد . پدر به یاد حرف هانُل افتاد .

وقتی پدر برگشت ، هانُل با دیدن گوساله خیلی خوشحال شد . چون هم بازی خوبی برای خود پیدا کرد . هر روز برای گوساله اش علف می آورد و گوساله روز به روز بزرگتر می شد .  

اما نامادری خوشحالی هانُل را نمی توانست تحمل کند بخاطر همین حیله دیگری بکار برد و چند روزی خود را در بستر بیماری انداخت البته قبل از آن پیش طبیب رفته و به او گفته بود که اگر برای درمان پیش او آمدند بگوید گوساله ای را برایش بکشند و کباب کنند آن هم گوساله ای که مال هانُل است .

طبیب هم روزی که پدر پیشش برای درمان آمده بود تمام حرف هایی را که نامادری گفته بود را به او گفت .

وقتی هانُل از قضیه با خبر شد خیلی ناراحت شد و چون پدرش را خیلی دوست داشت هیچ چیز نگفت . و با چشمانی گریان پیش گوساله اش رفت . آنقدر گریه کرد که گوساله  به حرف درآمد و به هانل گفت : « پس از کشتن و کباب کردن من چیزی از من نخور و فقط استخوان های من را جمع کن و در همین طویله چال کن و بعد از هفت روز بیا جایی را که استخوان ها را چال کرده را بکن آنوقت حقیقت روشن می شود . »

گوساله را کشتند و برای نامادری کباب کردند . هانل غمگین و ناراحت در حالی چشمانش پر از اشک بود استخوان های گوساله را خورده و ریخته بودند را جمع می کرد و طبق گفته گوساله در طویله چال کرد .

پس از هفت روز که به سراغ آنها آمد و آنجا را کند ، یکدفعه دهانش از تعجب باز ماند و چشمانش از حدقه درآمد در آن جا جواهرات و لباس های زیبا و کفش های طلایی بود .

لباس ها را به تن و کفش ها را که به پا کرد متوجه شد که چقدر زیبا شده است . از خانه که از خانه آمد بیرون مردم با دیدنش شگفت زده شدند طوری که تنها چیزی را که می توانستند ببینند هانُل بود .

اتفاقاً آن روز شاهزاده جوان آن سرزمین سوار بر اسب برای گردش و سرکشی به مردم و سرزمینش آمد بود و از آنجا می گذشت .

اما هانُل که قدم بر قدیم می گذاشت و لباس های زیبایش را می دید که چقدر زیبا هستند متوجه نامادری اش شده بود که از دور نمایان بود سریع از آنجا دور شد ، آنقدر عجله داشت که نتوانست لنگه کفشش را که از پایش جدا شده و افتاده بود را بردارد . و فوراً لباس هایش را همانجایی که برداشته بود چال کرد.

شاهزاده همانطور که از کوچه های آنجا می گذشت چشمش به کفش طلایی افتاد . با دیدن کفش احساسی در شاهزاده بوجود آمد و همین باعث شد تا به مردم اعلام کند که اگر در این سرزمین دختری پیدا شود و لنگه کفش اندازه پایش باشد با او ازدواج خواهد کرد .

همه مردم از تمام نقاط دخترانشان را برای امتحان کردن کفش آورده بودند . نامادری نیز دو دخترش را آورده بود اما هیچکدام نتوانستند موفق شوند . تا اینکه هانُل که نمی دانست آنجا چه خبر است به دنبال نامادری و خواهران ناتنی اش آمده بود . تا اینکه یکی از درباریان هانُل را دیده و به شاهزاده خبرداد و شاهزاده دستور داد تا هانل نیز لنگه کفش را امتحان کند . چشمان همه از حدقه در آمد چون انگار این کفش را برای پای هانل دوخته بودند . و شاهزاده نیز با دیدن هانُل دستور داد تا مقدمات جشن عروسی را برگزار کنند .

نامادری از عصبانیت نمی توانست خود را کنترل کند و گفت : « من مادر این دختر هستم و نمی گذارم کسی موهایش را آرایش و شانه کند و من خود دخترم را آماده می کنم. » اما باز هم نیرنگی دیگر ...

شب که هانُل سر بر بالین گذاشت احساس کرد که درد سوزناکی در سرش احساس کرد . شاهزاده خوب موهایش نگاه کرد متوجه شد که موهای هانُل را با سوزن بافته اند و می دانست که این نیرنگ نامادری است . دستور داد تا نامادری و دخترانش را آن سرزمین بیرون کنند تا دیگر گزندشان به هانُل نرسد .

هانُل و شاهزاده زندگی خوشی را آغاز کردند .

 

-------------

1- سُواس :

کفش هایی که با برگ درخت نخل بافته می شود و مخصوص سرزمین بلوچستان .

2- دستونک : دستبند

3- دینبوگ : ماما

4- گومتان : جیب ، که فقط به جیب لباس زنان بلوچ می گویند .

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:14 توسط آسک| |

ساكت و آرام داشتيم به درس گوش مي داديم كه صداي تق ، تق در حواس همه را پرت كرد . آقاي معلم نگاهي به در كرد و گفت : بفرماييد . بعد از بفرما گفتن آقاي معلم در باز شد و يك مرد جوان به همراه مدير دبستان وارد كلاس شد . همهمه و، وز وز ، زنبور مانند بچه ها شروع شد كه هر كسي براي خودش حرف مي زد كه با چشم غره هاي آقاي مدير پايان يافت .

مرد جوان بعد از كلي خوش و بش و مهد كودك بازي در آوردن و ناز كردن و بوسيدن بعضي از بچه ها بالاخره گفت كه از طرف سازمان يونيسف آمده است . بعد از آن قصدش را از آمدن به اين دبستان روشن كرد اين كه سازمانشان مي خواهد تعداد زيادي كفش را به دانش آموزان نيازمند اهداء كند . بعد از پايان حرف هايش گفت : آنهايي كه پدرهايشان كشاورز هستند و ... دست هاي خود را بلند كنند كه ناگهان با علمستان دست  ها روبرو شد . وقتي چشمش را از دست ها برداشت و نگاهي به پاهايمان انداخت ديد همگيمان گالش به پا داريم .

كفش ها را كه گرفتم خيلي خوشحال شدم احساس كردم كه ديگر به پايان دوران گالش پوشي ام رسيده ام . وقتي به خانه رسيدم و كفش هاي قشنگ و خارجي را  از داخل جعبه در آوردم با ضد حال روبرو شدم.

پاهاي كوچك من در مقابل يك جفت كفش مانند  تكه چوب كبريتي بود در داخل جعبه خودش . كفش ها نه تنها اندازه من بلكه حتي اندازه پدرم هم نبودند .

حالا همه ي بچه هاي مدرسه براي خودشان كفش ها را به پا دارند اما اين وسط ما همان گالش پوش هستيم و آنها هم انگار كه نه انگار كه گالش پوش ديروزي هستند و هي به ما مي خنديدند .

به هر حال كفش ما شده بود سوژه مسخره بازي اهالي محل و خلاصه هر دانش آموزي  كه از راه مي رسيد به گونه اي متلك بارمان مي كرد و مي گفت كفش ها انشاالله مي ماند  روز عروسيت . آن قدر گفتند و آن قدر گفتند تا كلي از آن كفش بي زار شدم و ديگر از هر چه كفش خارجي بود بدم  آمد . فوري كفش ها را گذاشتم داخل كمد و در آن را قفل كردم كه ديگر چشمم به آن ها نيافتد .

اما همين ديروز كه عيد بود و داشتم دنبال لباس هايم مي گشتم تا آن ها  را بپوشم چشمم افتاد به يك جفت كفش . فوري فهميدم اين همان كفش هاي دوازده سال پيش هستند كه داخلشان را تار عنكبوت گرفته است . آن ها را برداشتم و آمدم كنار حوض آب و با يك دستمال شروع به تميز كردنشان  كردم و مثل روز اولشان نو و براق شدند اما وقتي آن ها را پوشيم ديدم هنوز هم اندازه ام نشده اند . در همين افكار بودم كه ناگهان صداي در آمد كسي پشت در بود . در را باز كردم گداي هميشگي بود كه دنبال نان و غذا بود .  معلوم نبود كه تا چه اندازه قرار بود قد بكشم تا كفش اندازه ام شود . من تا نوزده سالگي تا صدو پنجاه و چهار سانتيمتر رسيده بودم و قرار هم نيست كه در اينجا بيشتر از اين قد بكشم اين بود كه ترجيح دادم كفش ها را به گدا بدهم و از شر آن ها خلاص شوم .    

 

عبدالمجيد زردكوهي

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 19:13 توسط آسک| |

Design By : Mihantheme