تبليغاتX
اسپانک

اتوبوس داشت آرام آرام راه را می پیمود ، صدای غژ غژ موتور از بوفه می آمد باد کولرها انگار فقط تسکینی بود بر اینکه گرما را از یاد ببرد. روی صندلی جلو زن و مردی نشسته بودند با بچه کوچکی که هر از گاهی ونگ ونگ صدای گریه هایش چرت مسافران را پاره می کرد ؛ مرد لباس های سفید با دامن دراز و شلواری گشاد بر تن داشت و صورتی آفتاب سوخته ، زن نیز لباس هایی به تن داشت که تا آن موقع ندیده بود انگار هر چه هنر بود در لباس هایش بکار گرفته شده بود گل دوزی های قرمز ، زرد و... و آینه های ریز . صندلی کنارش خالی بود . انتهای اتوبوس صدای چند نفر می آمد که زبانشان برایش تازگی داشت و بیگانه می نمود بیشتر به کارگرانی می ماندند که برای کارگری به یزد رفته بودند چون از یزد با هزار خواهش و تمنا سوار شده بودند . و انگار داشتند به خانه شان برمی گشتند چون هر کدام ساکی و بسته ها پلاستیکی که احتمالاً سوغاتی برای زن و فرزندانشان بود ، به همراه داشتند .

تازه دانشگاه قبول شده بود ، مادرش نمی توانست قبول کند که به شهری خطرناک پا بگذار و چهار سال درس بخواند از موقعی که شنیده بودند دانشگاه قبول شده است تمام سعی و تلاششان را برای منصرف کردنش بکار بسته بودند و تازه شنیده بودند درگیری ها پایان یافته است ، مادرش التماسش کرد ولی ...

نگاهی به صندلی های بغل کرد دو مرد انگار که از فرط خستگی به خواب عمیقی فرو رفته بودند ، آنها نیز لباس های بلندی داشتند .

چشمهایش را بست تا شاید بخوابد و سفر برایش کوتاه تر شود . راننده پایش را روی ترمز گذاشت انگار باز هم به شهری رسیده بودند در باز شد و پیرمردی که کلاهی بر سر و ریش های سفید و عینک های بزرگ و شالی که روی شانه هایش انداخته بود ، او نیز لباسهایش مثل چند مسافر دیگر دراز بود و انگار هم شهری بودند ، با کمری خمیده با زحمت از پله های درب جلوی اتوبوس سوار شد . نگاهی به صندلی ها و مسافران انداخت و به طرفش آمد « سلام می تونم کنارت بشینم ... » در فارسی صحبت کردن لهجه داش ولی پخته می نمود . جوان نگاه بی تفاوتی به پیرمرد انداخت ؛ و پیرمرد کنارش نشست . ساک خاک گرفته ای که در دست داشت را زیر صندلی گذاشت . نگاهی به جوانک کرد ،

- انگار جات رو تنگ کردم ...

- نه ...

- معلومه که مال بچه شهری هستی

- واسه چی می پرسی ؟

- هیچی ...

نگاهی به پیرمرد انداخت انگار به او برخورده بود . با دقت به پیرمرد نگاه کرد .

- پدرجان شما مال افغانستان هستین ... نه ؟ ، مگه کشورتون آزاد نشده ؟

پیرمرد با لبخندی و نگاهی به لباس هایش

- به خاطر لباس هام می گی افغانی ام ؟

- مگه افغانی نیستین ... آهان هندی هستین ...

- نه من بلوچم ...

- بلوچ ؟!

حرفهای پدرش را به یاد آورد « آنجا بلوچستان است سرت را که بر بالش می گذاری نمی دانی صبح زنده ای یا مرده ، همه دزد و قاچاقچی هستن ، نباید اونجا بری ...»

- بله بلوچ ... ما هم ایرانی هستیم ... یک قوم اصیل ایرانی این لباس هایی که افغان ها ، هندی ها و هر قوم دیگه ای که می پوشه بلوچیه و متعلق به قوم ماست .

- می تونم یک سوال دیگه ازتون بپرسم ؟

- بپرس

- بلوچستان چطور جاییه ؟

- بلوچستان ؟ درختهای نخل ، ما به میوه اش می گیم (نا) و شما می گین خرما ، بلوچستان تفتان داره مکران داره ، خورشید سوزانی داره که هر چقدر بیشتر صورتامون رو بسوزونه بیشتر جذبش می شیم و...

- ولی ...

- تو از بلوچستان چی شنیدی ؟

- من ؟! هیچی ولی ... آخه ...

- می دونم به ما بلوچ ها دزد ، قاچاقچی و هزاران چیز دیگه نسبت می دن ولی بهتره خودت بری و اونجا رو از نزدیک ببینی

- من هم دارم به اونجا می رم

- راستی ؟ برای چی می ری ؟

- دانشگاه قبول شدم

- کدوم شهر ؟

- زاهدان ؟

- خوبه انشاء ا... که بخونی و به سلامتی مهندس و دکتر بشی ...

- ببخشید پدرجان شما چطور می تونین فارسی رو اینقدر خوب حرف بزنین

- من 30 سال معلم بودم و به بچه های مردم فارسی درس دادم .

صورت پیرمرد آنقدر مهربان جلوه می کرد که گویی با او نسبت دیرینه ای دارد هر چقدر بیشتر صحبت می کرد برایش بیشتر جذاب بود ، سادگی ای که در عینک ، شال و لباس های سفید تمیزی که بر تن پیرمرد نهفته بود او را مجاب می کرد ذهنیتش تغییر یابد .

دیگر ظهر شده بود وقت ناهار و نماز با صدای ترمز دستی آنهایی که خوابیده بودند بیدار شدند . پیرمرد رو کرد به جوان

- می دونی پسر جان این اتوبوس مثل زندگیه مثل و این توقف گاه ها هم مثل مکث های زندگی که ما باید توی این توقف فکر کنیم و درست تر ادامه بدیم ...

صف برای وضو و دستشویی و ... طولانی بود . پیرمرد کنار شیر آبی نشست ، کفش هایش را در آورد و آستینهایش را بالا زد .

- پدر جان داری چکار می کنی ؟

- وضو تازه می کنم

- پس من تا می رم دست به آب ، شما باشین بر می گردم .

هوا گرم بود خورشید می سوزاند بیرون که آمد متوجه شد پیرمرد رفته است ، به خیال اینکه داخل رستوران است وارد آنجا شد ولی انگار خبری از او نبود . از هم لباس هایش که آنها هم بلوچ بودند پرسید ولی آنها هم چیزی نمی دانستند ... او که مهربان بود ... ولی هر طور بود بلوچ بود .

کیفش تمام زندگی اش بود تمام مدارک همه چیزش حتی یک ریال در جیبش از ترس اینکه جیبش را نزنند نگذاشته بود . چهره خندان ، عینک های بزرگ ، کلاه و ریش گول زننده پیرمرد را در ذهنش آنقدر شیطانی مجسم می کرد که گویی از همان اول بخاطر او سوار اتوبوس شده است . آخر چطور ممکن بود پیرمردی که پایش لب گور بود اینگونه تمام زندگی ایش را ببرد . شاید شغلش این است ...

به زمین و زمان لعنت می فرستاد .

بیشتر در ذهنش پدرش را مجسم می کرد و تمامی حرف هایش ، چگونه می توانست برگردد . منت چه کسی را بکشد . آخر به چه کسی می توان اعتماد کرد ؟ چرا آخر اینگونه فریب خورده باشم ؟ این بلوچ ها که دارند غذا می خورند و می خندند ، نکند یک موقع مرا بکشند ؟ و هزاران سوال از ذهنش می گذشت . بغض کرده بود به یاد آبی که مادرش پشت سرش ریخته و قبل از آن از زیر قرآن رد کرده بود ... چرا آخر او باید اینگونه باشد ؟ همه چیز به حقیقت پیوسته بود سرزمین نخل ها ، تفتان ، مکران ... با چشمان خودش دید ولی ...

نگاهی به پشت سرش انداخت ، چشمان اشک آلودش نمی گذاشت او بهتر ببیند . از دور پیرمردی خمیده خمیده راه می رفت که کیف و ساکی را در یک دست و نایلونی میوه در دست دیگرش ... نمی توانست باور کند چطور ممکن است ؟ هر چه نزدیک تر می شد بیشتر غیر باورکردنی بود شاید کس دیگری باشد تا اینکه ...

- چیه جوون چرا گریه کردی ؟ چی شده ؟ توباید چهار سال دانشگاه بخونی ... اینجا میوه نداشت ... می دونی شما تهرانی ها با غذاهای اینجا سازگاری ندارین ترسیدم مریض بشی به همین خاطر رفتم از اونور جاده برات میوه خریدم اینجا غذاهاش تنده آخه ما بلوچ ها فلفل زیاد می خوریم ... امشب که انشاء ا... که رسیدیم می ریم خونه ما فردا خودم می برمت دانشگاه آخه تو آدرس ها رو بلد نیستی ... زاهدان مثل شهر شما خیلی بزرگ نیست ولی آدم نا آشنا گم می شه ... پاشو دیگه غریبگی نکن ...

...

زکریا ملازئی

تابستان ۸۸

نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388  توسط آسک  | 


 در سرزمینی دور دست مردی به همراه همسرش زندگی می کرد . آنهاعشق و علاقه زیادی به همدیگر  داشتند .

روزی مرد نگاهی به میخ کوبیده به دیوار که سواس(1) هایش آویزان بود انداخت و رو به همسرش گفت : « اگر روزی من از این دنیا رفتم و قبل از آن خداوند به ما فرزندی داد ، موقعی که فرزندمان قدش به آن میخ رسید ازدواج کن . »

روزی دیگر زن نیز با نگاهی به میخی که دستونک(2) هایش به آن آویزان بود رو به مرد گفت : « اگر من نیز پیش از تو از این دنیا رخت بر بستم و فرزندمان قدش به آن میخ رسید تو نیز می توانی ازدواج کنی »

زمان گذشت و گذشت تا اینکه زن حامله شد . آن روز مرد به دنبال دینبوگ (3)  رفت و رفتنش طول کشید ؛ آن روز بچه به دنیا آمد ولی تنها بچه سالم بود و مادر از دنیا رفت .

پدر اسم دخترش را هانُل گذاشت .

هانُل هر روز بزرگ و بزرگتر می شد و زندگی خوبی با پدرش داشت ، تا اینکه پای زن بیوه ای که تازه همسایه شان شده بود به خانه شان باز شد . و سعی داشت تا مهرش را در دل هانُل و پدرش قرار دهد . هانُل نیز چون مادر نداشت و کمبود محبت مادرانه در خود احساس می کرد و می دید که آن زن با دو دخترش چقدر با مهربانی رفتار می کند  و از آن زن که فقط مهربانی اش را دیده بود خوشش آمد . زن نیز به هانُل اصرار می کرد که اگر پدرش با او ازدواج کند او را از دخترانش بیشتر دوست خواهد داشت .

اما پدر تا این حرفها را از زبان هانُل شنید به یاد آن میخ و دستونک های همسرش افتاد و داستان میخ و دستونک های مادرش را برایش تعریف کرد . هانُل هم بیش از پیش اصرار می کرد . تا اینکه زن بیوه قضیه میخ را فهمید و با نیرنگ میخ را از جایش درآورد و پایین تر کوباند . روزی هانُل قد خود را با میخ مقایسه می کرد متوجه شد که قدش با میخ برابری می کند . پدر نیز از اینکه دخترش بزرگ شده و دینش را به همسرش ادا کرده خوشحال شد . و این باعث شد تا با آن زن ازدواج کند و برای هانُل مادر و خواهرانی ناتنی بیآورد .

اما نامادری بعد از اینکه به مقصدش رسیده بود چهره واقعی خود را نشان داد . از آن روز آزار و اذیتش را نسبت به هانُل شروع کرد و روزهای بد نیز به همراه داشت . طوری که وقتی آردها را الک می کرد و نان هایی که از آردهای الک شده می پخت به دختران خود و پس مانده ها را به هانُل می داد.

هانُل روز به روز ضعیف تر می شد . پدر هم حواسش آنقدر مشغول کارش  بود که متوجه این چیزها نمی شد .

روزی هانل از خانه خارج شد تا در کوی و برزن قدم بزند . مرد سفید پوشی که از آنجا می گذشت رو به هانل کرد و گفت : « سلام دخترجان ... تو با این زیبایی ... حیف نیست ضعیف و نحیف باشی ... ؟ » هانُل نیز داستان خود و نامادری اش را برای مرد تعریف کرد . مرد سفیدپوش با شنیدن این حرف ها ناراحت شد و یک ماهی از شالش درآورد و به هانُل داد و گفت : « در ته آن باغ چشمه ای وجود دارد ماهی را به آن چشمه بیانداز بعد از اینکه ماهی زنده شد ورد ( زرُو ماهی زرُو ماهی – گُشنَگان مرتگ اَنت پَه بَت ءُ ماهی ) را بخوان ، آنوقت برایت غذاهای رنگین حاضر می شود .

هانُل به پای چشمه رسید ماهی را به آب انداخت ماهی زنده شد و تا ورد را خواند برایش سفره ای با غذاهای رنگین نمایان شد  .

هانُل کم کم جان گرفت و هر روز بر سر چشمه می آمد . اما از نامادری اش می ترسید که اگر خبردار شود باز هم حیله ای دیگر بکار می گیرد .

نامادری نیز از اینکه هانُل کم کم دارد بهتر می شود مشکوک شد و فکری دیگر در سر پروراند . یکی از روزها که هانُل می خواست بر سرچشمه برود یکی از دخترانش را با او فرستاد هانُل به همراه دخترک بر سر چشمه رفت و ورد را خواند ؛ دخترک از آن همه غذاهای رنیگن شگفت زده شده بود . حتی نام آن غذاها را نمی دانست . دخترک در حالی که غذا می خورد در گومتان(4) و بین موهایش پنهان می کرد . اما هانُل که متوجه بود که خواهر ناتنی اش چکار می کند سر دخترک را روی پایش گذاشت و برایش لالایی خواند تا اینکه خوابش برد ، و در گومتان و بین موهایش به جای غذاهایی که پنهان کرده بود پهن گذاشت .

وقتی به خانه برگشتند دخترک پیش مادرش رفت اما وقتی دست در گومتان و موهایش کرد متوجه شد که فقط پهن گوسفند می بیند . مادر با عصبانیت تصمیم گرفت تا دختر دیگر را بفرستد . او نیز با هانل بر سر چشمه رفت و مثل خواهرش غذاها را در گومتان و بین موهایش پنهان کرد . اما او نخوابید و خود را بیدار نگه داشت . و وقتی به خانه رسید غذاها را نشان داد . نامادری با عصبانیت بر سر چشمه رفت . اما هرچه ورد را خواند فایده ای ندارد . بخاطر همین تصمیم به کشتن ماهی گرفت و رخت هایی را که همراه خودش آورده بود را با آب آن چشمه شست تا ماهی بمیرد .

هانُل روز بعد که بر سر چشمه رفت با مرگ ماهی رو به رو شد و باز هم روزهای بد برایش آغاز شدند .

تا اینکه روزی پدر خواست به سفر برود هرکدام از دخترهایش هدیه و سوغاتی خواستند اما هانُل گفت : « من فقط یه گوساله کوچک می خواهم ، اما اگر در سفرت فراموش کردی ... زنبوری بر روی صورتت می نشیند و تو را نیش می زند . »

پدر در سفر برای دو دختر هدیه هایی را که خواسته بودند خرید ، اما گوساله هانُل را فراموش کرد . اما همانطور که هانُل گفته بود زنبوری او را نیش زد . پدر به یاد حرف هانُل افتاد .

وقتی پدر برگشت ، هانُل با دیدن گوساله خیلی خوشحال شد . چون هم بازی خوبی برای خود پیدا کرد . هر روز برای گوساله اش علف می آورد و گوساله روز به روز بزرگتر می شد .  

اما نامادری خوشحالی هانُل را نمی توانست تحمل کند بخاطر همین حیله دیگری بکار برد و چند روزی خود را در بستر بیماری انداخت البته قبل از آن پیش طبیب رفته و به او گفته بود که اگر برای درمان پیش او آمدند بگوید گوساله ای را برایش بکشند و کباب کنند آن هم گوساله ای که مال هانُل است .

طبیب هم روزی که پدر پیشش برای درمان آمده بود تمام حرف هایی را که نامادری گفته بود را به او گفت .

وقتی هانُل از قضیه با خبر شد خیلی ناراحت شد و چون پدرش را خیلی دوست داشت هیچ چیز نگفت . و با چشمانی گریان پیش گوساله اش رفت . آنقدر گریه کرد که گوساله  به حرف درآمد و به هانل گفت : « پس از کشتن و کباب کردن من چیزی از من نخور و فقط استخوان های من را جمع کن و در همین طویله چال کن و بعد از هفت روز بیا جایی را که استخوان ها را چال کرده را بکن آنوقت حقیقت روشن می شود . »

گوساله را کشتند و برای نامادری کباب کردند . هانل غمگین و ناراحت در حالی چشمانش پر از اشک بود استخوان های گوساله را خورده و ریخته بودند را جمع می کرد و طبق گفته گوساله در طویله چال کرد .

پس از هفت روز که به سراغ آنها آمد و آنجا را کند ، یکدفعه دهانش از تعجب باز ماند و چشمانش از حدقه درآمد در آن جا جواهرات و لباس های زیبا و کفش های طلایی بود .

لباس ها را به تن و کفش ها را که به پا کرد متوجه شد که چقدر زیبا شده است . از خانه که از خانه آمد بیرون مردم با دیدنش شگفت زده شدند طوری که تنها چیزی را که می توانستند ببینند هانُل بود .

اتفاقاً آن روز شاهزاده جوان آن سرزمین سوار بر اسب برای گردش و سرکشی به مردم و سرزمینش آمد بود و از آنجا می گذشت .

اما هانُل که قدم بر قدیم می گذاشت و لباس های زیبایش را می دید که چقدر زیبا هستند متوجه نامادری اش شده بود که از دور نمایان بود سریع از آنجا دور شد ، آنقدر عجله داشت که نتوانست لنگه کفشش را که از پایش جدا شده و افتاده بود را بردارد . و فوراً لباس هایش را همانجایی که برداشته بود چال کرد.

شاهزاده همانطور که از کوچه های آنجا می گذشت چشمش به کفش طلایی افتاد . با دیدن کفش احساسی در شاهزاده بوجود آمد و همین باعث شد تا به مردم اعلام کند که اگر در این سرزمین دختری پیدا شود و لنگه کفش اندازه پایش باشد با او ازدواج خواهد کرد .

همه مردم از تمام نقاط دخترانشان را برای امتحان کردن کفش آورده بودند . نامادری نیز دو دخترش را آورده بود اما هیچکدام نتوانستند موفق شوند . تا اینکه هانُل که نمی دانست آنجا چه خبر است به دنبال نامادری و خواهران ناتنی اش آمده بود . تا اینکه یکی از درباریان هانُل را دیده و به شاهزاده خبرداد و شاهزاده دستور داد تا هانل نیز لنگه کفش را امتحان کند . چشمان همه از حدقه در آمد چون انگار این کفش را برای پای هانل دوخته بودند . و شاهزاده نیز با دیدن هانُل دستور داد تا مقدمات جشن عروسی را برگزار کنند .

نامادری از عصبانیت نمی توانست خود را کنترل کند و گفت : « من مادر این دختر هستم و نمی گذارم کسی موهایش را آرایش و شانه کند و من خود دخترم را آماده می کنم. » اما باز هم نیرنگی دیگر ...

شب که هانُل سر بر بالین گذاشت احساس کرد که درد سوزناکی در سرش احساس کرد . شاهزاده خوب موهایش نگاه کرد متوجه شد که موهای هانُل را با سوزن بافته اند و می دانست که این نیرنگ نامادری است . دستور داد تا نامادری و دخترانش را آن سرزمین بیرون کنند تا دیگر گزندشان به هانُل نرسد .

هانُل و شاهزاده زندگی خوشی را آغاز کردند .

 

-------------

1- سُواس :

کفش هایی که با برگ درخت نخل بافته می شود و مخصوص سرزمین بلوچستان .

2- دستونک : دستبند

3- دینبوگ : ماما

4- گومتان : جیب ، که فقط به جیب لباس زنان بلوچ می گویند .

نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388  توسط آسک  | 


ساكت و آرام داشتيم به درس گوش مي داديم كه صداي تق ، تق در حواس همه را پرت كرد . آقاي معلم نگاهي به در كرد و گفت : بفرماييد . بعد از بفرما گفتن آقاي معلم در باز شد و يك مرد جوان به همراه مدير دبستان وارد كلاس شد . همهمه و، وز وز ، زنبور مانند بچه ها شروع شد كه هر كسي براي خودش حرف مي زد كه با چشم غره هاي آقاي مدير پايان يافت .

مرد جوان بعد از كلي خوش و بش و مهد كودك بازي در آوردن و ناز كردن و بوسيدن بعضي از بچه ها بالاخره گفت كه از طرف سازمان يونيسف آمده است . بعد از آن قصدش را از آمدن به اين دبستان روشن كرد اين كه سازمانشان مي خواهد تعداد زيادي كفش را به دانش آموزان نيازمند اهداء كند . بعد از پايان حرف هايش گفت : آنهايي كه پدرهايشان كشاورز هستند و ... دست هاي خود را بلند كنند كه ناگهان با علمستان دست  ها روبرو شد . وقتي چشمش را از دست ها برداشت و نگاهي به پاهايمان انداخت ديد همگيمان گالش به پا داريم .

كفش ها را كه گرفتم خيلي خوشحال شدم احساس كردم كه ديگر به پايان دوران گالش پوشي ام رسيده ام . وقتي به خانه رسيدم و كفش هاي قشنگ و خارجي را  از داخل جعبه در آوردم با ضد حال روبرو شدم.

پاهاي كوچك من در مقابل يك جفت كفش مانند  تكه چوب كبريتي بود در داخل جعبه خودش . كفش ها نه تنها اندازه من بلكه حتي اندازه پدرم هم نبودند .

حالا همه ي بچه هاي مدرسه براي خودشان كفش ها را به پا دارند اما اين وسط ما همان گالش پوش هستيم و آنها هم انگار كه نه انگار كه گالش پوش ديروزي هستند و هي به ما مي خنديدند .

به هر حال كفش ما شده بود سوژه مسخره بازي اهالي محل و خلاصه هر دانش آموزي  كه از راه مي رسيد به گونه اي متلك بارمان مي كرد و مي گفت كفش ها انشاالله مي ماند  روز عروسيت . آن قدر گفتند و آن قدر گفتند تا كلي از آن كفش بي زار شدم و ديگر از هر چه كفش خارجي بود بدم  آمد . فوري كفش ها را گذاشتم داخل كمد و در آن را قفل كردم كه ديگر چشمم به آن ها نيافتد .

اما همين ديروز كه عيد بود و داشتم دنبال لباس هايم مي گشتم تا آن ها  را بپوشم چشمم افتاد به يك جفت كفش . فوري فهميدم اين همان كفش هاي دوازده سال پيش هستند كه داخلشان را تار عنكبوت گرفته است . آن ها را برداشتم و آمدم كنار حوض آب و با يك دستمال شروع به تميز كردنشان  كردم و مثل روز اولشان نو و براق شدند اما وقتي آن ها را پوشيم ديدم هنوز هم اندازه ام نشده اند . در همين افكار بودم كه ناگهان صداي در آمد كسي پشت در بود . در را باز كردم گداي هميشگي بود كه دنبال نان و غذا بود .  معلوم نبود كه تا چه اندازه قرار بود قد بكشم تا كفش اندازه ام شود . من تا نوزده سالگي تا صدو پنجاه و چهار سانتيمتر رسيده بودم و قرار هم نيست كه در اينجا بيشتر از اين قد بكشم اين بود كه ترجيح دادم كفش ها را به گدا بدهم و از شر آن ها خلاص شوم .    

 

عبدالمجيد زردكوهي

نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388  توسط آسک  | 


اسمش غلام بود اما به خاطر اينکه خيلي شلخته بود و شايد حمام رفتنش به سال هم ميكشيد وموهايش نيز آنقدر ژوليده ، كه شانه به خودشان نديده بودند و ...  سبب شده بود كه او را در روستا غلامُك صدا بزنند .

غلامك كه از هر چه تميزي پاکیزگی بيزار بود لِنگ ظهر از خواب بر مي خواست  و اولين كارش رجز خواني با  تنها كس در زندگي اش يعني مادرش بود . مادر هم روزها برايش تكراري شده بود ، چون هر روز با هزار زحمت او را از رختخواب بلند و به زور غذایی در دهانش قرار مي داد . چون غلام داستان ما حتی در غذا خوردن تنبل بی عار بود .

اما یک روز ...

بر خلاف تمام سالهای زندگي اش خيلي  زود از خواب بيدار شد . نه تنها مادرش بلكه همسايه هایشان  نيز تعجب كرده و انگشت به دهان مانده بودند که خورشید از چه جهت و طرفی طلوع کرده است . خود غلام نيز تعجب كرده بود . ولي انگار اين روز برايش قرار بود اتقافي بيافتد . بدون كوچكترين مشاجره اي با مادرش صبحانه خورد و از خانه برون شد .

هنوز چند كوچه اي از خانه شان فاصله نگرفته بود ، چشمش به بچه مكتبي ها افتاد كه همه شان تميز و مرتب و كتاب در دست به سوی مكتب روانه بودند با سر و وضعی مرتب . انگار براي اولين بار بود چنين موجوداتي مي ديد . چون او موقعي كه از خواب بيدار مي شد بچه ها از مکتب بر گشته بودند . به جوی پر آب و سوپه (1) رسيد . بچه ها مشغول آب تني بودند تا چشمشان به غلامُک افتاد شروع مسخره کردن و سر به سر گذاشتنش کردند « تو بهتر است قبل از اینکه از شلختگی پر چلّی بمیری ، خودت را در همين سوپه خفه كن و ... » غلامُک به فكر فرو رفت چون اين روز خاص برايش كمي گران تمام شد بود .

ناگهان برق از كله غلامُک پريد و خود را پشت نخلي پنهان كرد . و فقط با گوشه چشم از پشت نخل به مُلّا نگاه كرد . چون مُلّا برای او حکم جلاد را داشت و همین امر با عث شده بود از مكتب خانه فرار كند ، اما باز هم دهانش از تعجب باز ماند ، انگار امروز روز تعجب غلامُک بود . چون مُلّا را ديد كه دارد دست نوازش روي يكي از بچه ها مي كشد .

غلامُک به خانه بر گشت و به فكر فرو رفت انگار خيلي ار اتفاقات برايش گران تمام شده بود و همه اين چيز ها را از شلختگي خود مي ديد مادرش نگران بود كه نكند بچه اش را در كوچه و بازار چشم كرده باشند اما آخر چه چيز غلامُک را می توان چشم کرد .   

اما غلامُک ديگر تصميمش را گرفته بود . شب پالام را دم دست گذاشت و بقچه اش را مادر آماده كرد كه بامگاه به شهر برود و دور از چشم مردم خود را منزه كند و برگردد .

 بامگاه از خانه ، سوار بر الاغ ضعیف اندام که تنها ارث به جا مانده از پدرش شد و از روستا بدر شد .

تا اینکه به شهر رسيد از اين  و آن دست پا شكسته سراغ سلماني را گرفت . اولین کار این بود که به موهايش دستي بكشد . ناگهان چشمش به تابلويي افتاد كه بر سر درش به ايراني و زبان بيگانه نوشته شده بود « سلماني فرنگي » . وارد سلماني كه شد چشمش به مردي افتاد كه روپوش سفيدي به تن داشت و سري كچل كه فقط چهار تار مو بر سرش خود نمايي مي كرد كه يکي به شرق و ديگري به غرب و شمال و جنوب همين سبب شد نتواند جلوي خنده اش را بگيرد . اما با چشم غره اي از سوي مرد آرايشگر ساكت شد . مرد او را روي صندلي نشاند . هم اينكه خود را در آينه ديد حق را به مردم روستا داد و خود را مقصر . آرايشگر گفت : « چه مدلي بزنم » . غلامُک با خودش اندیشید که مدل چيست ؟! نکند خزعبلی دیگر مانند موهای عجیب غریبش باشد ؟ و رو به مرد آرایشگر : « مُدُل دیگر چه کوفتی است ؟ » اين دفعه نوبت مرد آرايشگر بود كه براي غلامُک بخندد . زمانی طول کشید تا توانست با توضيحاتي در مورد نام ، انواع و اقسام مدل هاي موي فرنگي و ديگر ملتها غلامُک را تقریباً توجیه کند .  

لحظه ای غلامُک به چهره و موهای مرد خیره شد و در جا به او گفت : « موهايم را كپ بزنيد .»  انگار غلامُک از اين كلمه خوشش آمده بود هم خيلي ساده بود و هم از دو حرف تشكيل مي شد . و توجيهش براي مردم روستا آسان تر بود .

آرايشگر مشغول شد . با تيغ قيچي و شانه  و ... به طرف كله پر موي غلامُک حمله ور شد . تکه ای از سرش را تراشید ، تکه ای دیگر را نوازش و تکه دیگر را نیز فرم های عجیب و غریب داد و هزاران بلای دیگر که می شود بر روی سر یک شخص انجام داد . كار آرايشگر آنقدر به طول انجاميد كه غلامُک حوصله اش  سر رفت .

اما وقتی آينه را جلوي صورت غلامُک گرفت و تا چشمش به خودش افتاد انگار که برق 220 ولت از بدنش رد شده باشد از جاش پرید و شروع به ناسزا و فحش دادن به مرد آرایشگر کرد ، اما آرايشگر با خونسردي نگاهی به غلامُک انداخت و سرش را به نشانه تأسف تکان داد و فقط يك جمله گفت و آن هم اين بود كه : ‍‌« شما اين جماعت كي مي خواهيد پيشرفت كنيد ؟!‌»

اين حرف در براي غلامُک انقلابی برپا کرد . لحظه ای دوباره خودش را در آينه ديد  زد و متوجه شد آنقدر هم خزعبل نمي گويد . و اين نشان دهنده فرهنگ و پيشرفت است .

دوباره سوار بر الاغ به طرف روستايش حركت كرد هنوز از شهر خارج نشده بود متوجه شد مردي جلوي الاغش را گرفته واز او می خواهد که پیاده شود . یکدفعه شروع كرد به حرف زدن « كه جوان اين چه سر و وضعي است كه براي خودت به هم زده اي شما بايد بيشتر از اين ها عاقل و سطح فكرتان بالاتر از اين حرف ها باشد و ... » اين حرف ها برای غلامُک هیچ فایده ای نداشت و با همان وضع به راهش ادامه داد . هم اينكه وارد روستا شد متوجه پيرمردي شد كه دهانش باز بود که فقط مي خنديد. طوري كه تنها دندان جا مانده در دهانش حودنمايي مي كرد ، همانطور که بر روی زمین غلط میخورد رو به غلامُک كرد و گفت « آخر پسرك خاک عالم بر گورت كنند آدم اينقدر خسيس و بی فکر مي شود  اگر پول نداشتی حداقل این خر خاک بر سرت را می فروختی و بسته ای تیغ می خریدی تا سرت را نصفه نتراشی ... » غلامُک نگاهي به پيرمرد انداخت و در نگاه عمیقش به او فهماند كه روزگار پيشرفت كرده است و تو خيلي عقب تر از اين حرف هايي و رو به پيرمرد كرد و گفت « پدر جان اين كُپ است می فهمی کُپ یعنی فرهنگ » هنوز حرفش تمام نشده بود با انفجاری از خنده که از اطرافیان پیرمرد برخواسته بود رو به رو شد و همين باعث شد كه غلامُک دست از توجيه بكشد .

از چند كوچه كه عبور کرد ناگهان ديوانه ای به سمتش هجوم برد و دستي را كه با زبانش خيس كرده بود را به قسمتی از سر غلامُک كه تراشيده بود چسباند ولی باز هم تأسف خورد و گفت : « اگر كل سرت را تراشيده بودي بهتر مي چسبيد » غلامُک ديگر داشت اشكش در مي آمد غلامُک فكر مي كرد استقبال بهتري از كله ي كپ شده اش بشود . به همين خاطر دست از خودنمایی برداشت و به سمت خانه اش روانه شد . از دور متوجه شد که بچه هاي محله کنار در خانه اش جمع شده اند و منتظرند اما هم اینکه غلامُک را ديدند شروع كردند به خنديدن  و با مشت های گره کرده شعار « غلامُک کله کُپی ... » را سر دادند . غلامُک هيچ نگفت و وارد خانه شد مادر در حالی عصباني بود ، شروع كرد كه : « فكر می كردم تصميم گرفته اي آدم شوي اما نمي دانستم مي روي شهر و با کله ای اجق وجق و ديوانه بر مي گردي ، آبرويمان پيش اهل محل رفته هر كسي حرف مي زند اين بچه ها كه دم در ديدي همه شان منتظر بودند تو را ببينند و بخندند .

غلامُک كه بد جور از دست خود و کله ی كُپش عصباني بود به توصیه پیرمرد تک دندان بسته ای تیغ خرید وسرش را از ته تراشيد .

اما بر مردم روستا نام غلامك به غلامك كله كپي تغيير دادند . و او را غلامُک کله کُپی صدا می زدند .        

زکریا ملازئی

تابستان ۸۱

نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388  توسط آسک  | 


Blog Skin